خدای خودم

شبی گریه کردم برای خودم                        که تا وا کنم عقده های خودم

از آن عقده هایی که گر وا شود                    کمک می کند در شفای خودم

فقط گریه بر درد کافی نبود                           زدم خنده بر ماجرای خودم

عجب ماجرایی عجب قسمتی                     نداند کسی جز خدای خودم

من و سایه همزاد و همسایه ایم                  نشانده خودش را به جای خودم

شبی سر به صحرا زدم بی خبر                   فراری شدم پا به پای خودم

نشستم سر جاده ای در گذر                       و خواندم غزل در رثای خودم

خدایا اگر باورم کرده ای                               تو را خوانده ام با صدای خودم

خدایا من و دل چه تنها شدیم                      الهی بمیرم برای خودم

                                                                                                   " جیرودی"

-----------------------------------------------

پی نوشت:

۱.این غزل زیبا در همایش بزرگداشت فردوسی که تو دانشکده برگزار شد خوانده شد.بس که دانشجو های مهندسی نفت و پزشکی وعمران خوش ذوق و قریحه بودند که دیگر جایی برای ادبیاتی ها نبود.

۲.مدتی است در این فکرم که حالا من می دانم همه چیز در کائنات باهم ربط و وابستگی دارند اما کلیتش  را نمی توانم بفهمم !!و این ندانستن کمی برایم ترش و شیرین است!!!

۳.مدتی بود که بی پی نوشت بودم. 

congratulations!

 

بیا از گلها
همیشه در کنار بلبل ها یاد کنیم

 

بیا از بلبل ها بخواهیم
همیشه در کنار گلها بمانند
که همیشه در کنار هم بخوانند!

شاد، شادِ شـاد، شادِ شــادِ شـــــاد

 

درودهای آقای Rast را پذیرا باشید

آقای Rast مدتهاست که دیگر چیزی برای نوشتن پیدا نمی کند
، ام م م م ...خب شاید هم چیزی که بتواند مشارالیه را راضی به نوشتن کند را
؛ام م م م ... خب شایدترش اینکه حس نوشتن مشارالیه، در مینیمم حالت موجود است !(بخوانید مُتَعَقِّر ترین وضعیت موجود!)

 خب! با این حساب تنها می شود به قول آقای قیصر"به واژه های بی طرف و بی طرفی واژه هایی پناه برد" که از هر طرف بخوانی شیرین است! پس اجازه دهید آقای Rast همینجوری و بدون هیچ مناسبتی!!! جمله ای را به زبان نامادری نگاشته و برگردند دوباره به همان امواج سینوسی( شاید هم کسینوسی) خودشان ـآن آرامگاه متعقّرـ و برای نرگسی های خوب، حقیقت و رویایی شیرین آرزو کنند.

 

و اما جمله ای به زبان نامادری آقای Rast:

 You know you are in love when can't fall asleep because reality is finally better than your dreams

 

فاطمه ...

 

 

صبا ...


صبا اگر گذری افتدت به دولت دوست

سلام ما برسان بر حریم حضرت دوست



پ.ن:

نمی دونم چرا به سرم زد تا بیت کامل تیتر وبلاگ رو بنویسم

یه جورایی حالم نم نجوره !

یعنی نمی دونم چمه ؟!!!

از اینکه دیر دیر میام منو ببخشین

دعام کنین که شدیدا احتیاج دارم

آنکس که نداند...

چیزهای بزرگ در خیالم نمی گنجد

به فیل که فکر می کنم

خرطومش بیرون می ماند

حرف های گنده تر از دهانم نمی زنم

« مردم » که می گویم

دمش بیرون می ماند

خرطوم را به دُم گره می زنم

از خودم می نویسم

تا جهالتم را جهانی کرده باشم !

 

از: اکبر اکسیر


سایه روشن

در یکی از این روزها مرگی مرا صدا خواهد کرد تا روحم در واپسین لحظات زندگی جسمم جشن بگیرد.

 

...تمام این ها به فرض این است که من بهشتی باشم اگر این نباشد...وحشتی سراسر وجودم را در خود می پیچد.دره های عمیقی را تصور می کنم که نعره های جانسوزی از اعماقش به گوش می رسد.آسمان سرخ و سیاه و هوا مملو از دود های غلیظ و سوزنده.چگونه آتش غضبت ای مهربان پروردگار خوبی ها،ای بخشنده تمامی بدی ها و سرکشی ها،پوست تن بندگانت این انسانهای خطا کرده و نادم را می سوزاند؟!چگونه می توانم تصور کنم مغز های در کاسه ی جمجمه جوشان یاغیان دنیوی را...شاید خدای من هیچ گاه نظری بر جهنمش نمی  اندازد...اینگونه برایم باور پذیرتر است...

اگر شیطان از جهنم فرار کند و دوباره در قالب ماری،پرنده ای و یا هر چیز دیگری در آید چه؟و اگر دوباره انسان را در بند وسوسه های خویش افکند چه؟تردید و شک بر وجودم سایه می افکند.خسته ام از تردید ها و ندانسته ها.احساس ضعف می کنم...نمی دانم زبان مشترک ارواح چه خواهد بود؟لاتین،عربی،فرانسه و یا چیز دیگری.نمی دانم بچه های شیر خواره ای که مرده اند چگونه در بهشت زندگی خواهند کرد و دایه شان چه کسی خواهد بود؟!نمی دانم مردم در بهشت تعطیلات آخر هفته را کجا می روند و نمی دانم دره های آتشین جهنم،تعطیلی هم دارد یا نه؟!دچار کفر نشده ام،هرگز...ولی خدای من از من می خواهد ندانسته هایم را باز گو کنم.مغز من ترکیبی از ندانسته های در هم پیچیده است و این برایم بزرگترین و نا بخشوده ترین گناهان به شمار میرود.

آه خدای خوب من...خدای خیلی دور،خدای خیلی نزدیک!هم با تو احساس آشنایی می کنم و هم غریبگی...و تمام این عیب ها از من است،از درون من،آنانکه بهشتت را پیش رویم به تجسم می کشند که فلان است و بهمان تا خوب باشم چه ساده انگارند که نمی دانند خوب بودن در پیشگاهت لذتی است وصف نشدنی و غیر قابل قیاس وآنانکه جهنم را به فجیع ترین شکل به ذهنم مصور میکنند که خطایت را پاسخی جز این نیست شاید نمی دانند بد بودن در پیشگاه تو،خود الیم ترین و سخت ترین عذابی است که وجودش را تصور میتوان کرد.

من میوه های خوشمزه بهشت را نمی خواهم و از شیر و عسل هم خوشم نمی آید.با حوریان مناسبتی ندارم که خود معشوقی دارم هزار بار زیبنده تر و دلفریب تر از تمامی شان.قصر های بزرگ و زر و سیم نمی خواهم که اتاقی کوچک با کتابخانه ای ساده مرا بس است.من خوب بودن را که معنایش با تو بودن و حل شدن در حضور توست به تمامی اینان ترجیح میدهم.تا زنده ام با منی و میدانم پس از مرگ نیز دستم را رها نخواهی کرد. قوت قلب منی!حضورت و یادت آرامش بخش من است.ذهنم را نباید بیش از این در گیر اما و اگر ها کنم...پاداشی برای خوب بودن،جز خوب ماندن نمی خواهم.اگراشتباه کردم و لغزیدم از راهی که با تومیروم، دستم را بگیر و جهنم را وعده ام نده.

آفریده ی توام ،نه غریبه و تو خود خوب از درون من آگاهی...نور را با ظلمت کاری نیست که هر چقدر به ظلمت فرو روم باز روشنم از نورت. بهشت را نمی خواهم به خاطر خوب بودن که این تحقیر بنده بودن من است.خوب بودنم تنها دلیل بودن من است،دلیل بودنم را پاداشم نده ای دلیل بودنم!چیز تازه ای بگوکه مشتاق شنیدنم.تکانم بده از رخوت ندانسته ها.من تشنه ی تحرکم...دستم را رها نکن که جهنم درونم بی تو شعله ور میشود.مرا به خویش بخوان که تو را هزاران با ر به خویش خوانده ام...

 

                                                                              نام نویسنده محفوظ می ماند