خدای خودم
شبی گریه کردم برای خودم که تا وا کنم عقده های خودم
از آن عقده هایی که گر وا شود کمک می کند در شفای خودم
فقط گریه بر درد کافی نبود زدم خنده بر ماجرای خودم
عجب ماجرایی عجب قسمتی نداند کسی جز خدای خودم
من و سایه همزاد و همسایه ایم نشانده خودش را به جای خودم
شبی سر به صحرا زدم بی خبر فراری شدم پا به پای خودم
نشستم سر جاده ای در گذر و خواندم غزل در رثای خودم
خدایا اگر باورم کرده ای تو را خوانده ام با صدای خودم
خدایا من و دل چه تنها شدیم الهی بمیرم برای خودم
" جیرودی"
-----------------------------------------------
پی نوشت:
۱.این غزل زیبا در همایش بزرگداشت فردوسی که تو دانشکده برگزار شد خوانده شد.بس که دانشجو های مهندسی نفت و پزشکی وعمران خوش ذوق و قریحه بودند که دیگر جایی برای ادبیاتی ها نبود.
۲.مدتی است در این فکرم که حالا من می دانم همه چیز در کائنات باهم ربط و وابستگی دارند اما کلیتش را نمی توانم بفهمم !!و این ندانستن کمی برایم ترش و شیرین است!!!
۳.مدتی بود که بی پی نوشت بودم.


سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم