خانه تو




دیر نوشت:

دیروز هر چه تلاش کردم که بتونم پی نوشتی برای این پست بنویسم به علت کم آوردن شدید وقت متاسفانه نشد.

نیت اصلی بنده گذاشتن این شعر بود، اما بیشتر از یک ساعت برای پیدا کردن تصویری مناسب که به این مطلب بیاد تلاش کردم اما دریغ ...

بالاخره تصمیم بر این شد که طرحی برای این شعر بزنم

تقدیم به تمامی عاشقان آقا علی بن موسی الرضا (ع)

Addicted

بیا کمی حوصله مان
از این حصـــارهای فولادی و سیمـانی
، سر برود!

بیا کــمی دلـمــــان بــــرای طــبـیـعت
، تنگ باشد!

بیا کمی برای سادگی های از دست رفته
،عزا بگیریم

بیا  کمی برای چوپان و نی و تنهایش
، غبطه بخوریم

 

  *** آرزوهای آقای Rast ***

درود های آقایRast را که پذیرا هستید؟
خب! مشارالیه باید اعتراف کند چقدر متعجب است وقتی می بیند نمی تواند در جمع نرگسی های خوب ننویسد!
ام م م ... خب اگر گمان می کنید که ایشان می خواهد از شما بخواهد که ایشان را به خاطر این مرخصی های گاه و بیگاه ببخشید، باید بگویم که مثل همیشه درست فکر کرده اید و اگر بازهم فکر کنید که کاسه ای زیر نیم کاسه این عذرخواهی ناگهانی! هست، بازهم باید به نشانه احترام کلاه از سر بردارم و برایتان ادای احترام کنم!!!
فی الواقع آقایRast امیدوار است بتواند چند وقتی از بعضی چیزها دور باشد و به دیدار یک انسان بسیار بسیار بسیار.... خوب! برود و از ایشان بخواهد که مشارالیه را بپذیرند برای بسیاری چیزها!

خب!
این مرخصی یک ماهه و چند روزه را باید به حساب مرخصی های استعلاجی بگذاریم دیگر نه؟

***صحبت های بلند بلند آقای Rast***

خب! آقای Rast به واسطه این بی جواب گذاردن های طولانی اعتذار می طلند و به دوستی که مدتها مطلبی نگارده اند، در گوشی مطالبی را ذیل همان کامنت، گفته اند اینجا هم بعضی چیزها را بلند تر می گویند که همه بشنوند:

آقای Rast درودهای خویش را از همین اتاق شیشه ای برای آقای" بنده خدا" می فرستد!
خب!
آقای Rast آنطور که شما در کامنت های گذشته نگاریده اید!( این هم یک کلمه جدید!) وارد بعضی مسائل نمی شود! باور کنید!!!مشارالیه فضاهای بی شماری را سراغ دارد که بتواند در آنها از خیلی چیزهای دیگر سخن بگوید اما در کنار این دوستان نرگسی، آقای Rast مشغول آبادانی fantastic world و یک عدد  Utopia بامزه و- البته به نظر خودشان- با خاصیت، هستند.
هرچند که همانطور که اگر یک بابایی بیاید و به برکه پر آرامش شما سنگی بیندازد،شما هرچه قدر هم که سعی کنید نمی توانید جلوی دوایر شعاعی موج ها را بگیرید! مشارالیه هم نمی توانند- بازهم به قول همان پدر خوب و مهربان آسمانی- جلوی دوایر شعاعی موج هایی که "دزدی آمد و سنگی انداخت و رفت" را بگیرد!
خب یعنی اینکه! این دوایر شعاعی بعضی مواقع به دنیاهای فانتزی هم می رسد!!!

اوه!
آقای Rast به نوعی آلزایمر زودرس جوانی مبتلا هستند! و کم مانده بود آدرس این عکس را فراموش کنند!
این عکس سیلوئت یا نگاتیو، عکس دره از جائی از یکی از روستاهاست که پنیر هایش بسیار معروف است. البته این را به حساب علاقه آقای Rast به طبیعت آنجا بگذارید و نه پنیر هایش!

و یک جمله به زبان نامادری آقای Rast:

In the last moments, people show you who they realy are(The dark knight - joker)

 

این ماجرا واقعی است !

درباره اش که فکر می کنم دلم ریش می شود و حالا که می نویسم، بیشتر نمی فهمم اش و اشک در دلم حلقه می زند.

 

توی اون بحبوحه ی امتحانا و هوای گرم پایتخت و ... ، یه روز بعد از یکی از امتحانا که فکر کنم امتحان نقد بود با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم سینما. فیلمش زیاد برامون مهم نبود. فقط همین که از حال و هوای این امتحان پر از استدلال و دلیل و رابطه بیرون بیاییم کافی بود ! فیلم سوپر استار بود که به نظرم با اون همه نقد های منفی که درباره اش خونده بودم فیلم چندان بدی هم نبود.بعد از فیلم کمی از مسیر رو تو گروه های دو،سه نفری پیاده اومدیم و بحث در مورد فیلم و چیزای دیگه.

به یه جای مشخصی که رسیدیم از هم جدا شدیم تا هر کی مسیر خودشو بره. من و بهار هم مسیر شدیم. توی اون عرق ریزون و گرمای غروب و ربع ساعت معطلی تو تاکسی ،آخر راه افتادیم. مسیرمون یکی از اتوبان های شمال غرب بود. بس که من و بهار پر چونه ایم توی تاکسی همین طور یه ریز از هر چیزی که به ذهنمون میومد حرف می زدیم. طبق عادت چشمم  به مسیر بود. همین طور که داشتیم از زمین و زمان صحبت می کردیم صحنه ای رو از شیشه ی جلوی تاکسی دیدم که اولش باورم نشد. دوباره که به سمت راست برگشتم تا با اون سرعت بالای ماشینا صحنه رو ببینم یکهو متوجه عمق فاجعه شدم : از توی ماشین جلویی که یکی از این ماشینای مدل بالا ، فکر کنم آزرا بود،تو لاین سرعت که ما هم پشت سرش بودیم، در سمت چپ عقب رو باز کردند و با دو دست خانمی رو به بیرون پرت کردند. با سرعت و شدت هر چه تمامتر خورد به گاردهای کناری اتوبان. همه شوکه شدیم! تا به راننده بگیم نگه داره و پیاده شیم 300/400 متری از محل حادثه دور شده بودیم . پیاده شدیم و عرض اتوبان رو به هر زحمتی شده و با دستپاچگی و نگرانی رد شدیم. اولش کمی ترس داشتیم اما فاجعه بدتر از این حرفا بود.بالای سرش که رسیدیم چشماش سیاهی می رفت سرش یه وری افتاده بود.ترسیدیم. خیلی.بهار،شال و مانتوی دختر رو کمی شل کرد. من دستپاچه بودم.آب همراه نداشتیم.متوجه شدیم که نفسهاش انگار یه جوریه.به زحمت خواستم فکشو باز کنم که دیدم قفل شده.دو نفری با بهار هر چی سعی کردیم نشد که فکشو باز کنیم.زبونش هم انگاری توی حلقش گیر کرده بود. به زور نفس می کشید. بهار زنگ زد به اورژانس و ادرس دقیقو داد.همین طور دستاش شروع کردن به لرزیدن.دست کردم توکیفش تا ببینم موبایلی،دفترچه تلفنی چیزی پیدا میشه یا نه.خوشبختانه موبایلش رو پیدا کردم.خیلی خوشحال به اولین شماره ای که تو لیست تماس هاش بود زنگ زدم.به اسم مهتاب سیو شده بود.گفتم شما این خانومو می شناسید؟؟اینجا افتاده و حالش خیلی بده.گفت نه خانوم جون!!سعی کردم بیشتر توضیح بدم اما بی فایده بود.قطع کرد.به کس دیگه ای به اسم عطا زنگ زدم که بد بختانه و به طرز غیر قابل باوری اون هم انکار کرد که همچین کسیو می شناسه!!

دیدم بهار داره به ماشینای عبوری تقریبا التماس می کنه  که نگه دارن اما دریغ از یه نیش ترمز! عاقبت یه وانتی نگه داشت .آب تو بساطش پیدا شد. کمی به سر و صورتش پاشیدیم اما کوچکترین عکس العملی ندیدیم. آقای وانتی چند بار محکم به صورتش زد اما آخر سر انگار که باورش نشه بهش گفت:خانم پاشو حالت خوبه! ما تو بهت بودیم و همین جور به آقاهه نگاه می کردیم!! سوار شد و رفت. هیچ کاری از دستمون بر نمی اومد.اون وسط یه خانم تقریبا مسن با چادر رنگی وسط اتوبان پیداش شد. نمیدونم از کدوم ماشین پیاده شد.اومد جلو و یه نگاهی انداخت وگفت:روشو بکشید موهاش بیرونه!!! بالاخره بعد ار 20 دقیقه اورژانس رسید و تازه همه جمع شدن که تماشا کنن! ما خیالمون راحت شد و تاکسی گرفتیم برگشتیم. از فرط پریشونی حتی یک کلمه هم حرف نزدیم تا رسیدیم به مقصد. اما سوال های بی جواب زیادی داشتیم.

چرا ما آدم ها این جوری شدیم؟

چرا افتادنو جون دادن کسی کنار خیابون برامون مهم نیست؟

چرا ما همیشه زود قضاوت می کنیم؟

چراما می ترسیم؟

چرا ما تعصب بیجا داریم؟

چرا کمکو به درد کسی خوردن از فرهنگ لغتمون حذف شده؟

چرا اینقدر بی عاطفه شدیم؟

جر زنی!

 

انسان ها همه باهم برابرند

بعضی ها برابرتر!ند

 

انسان ها همه محترمند
بعضی ها محترم تر!ند

 

 

***درود های آقای Rast را پذیرا باشید***

خب!
آقای Rast درست مثل بقیه 85% هم وطنانش، این روزها - و البته بعضا  بعضی شبها نیز - سرشان گرم بعضی کارها بود.

ایشان اما این اواخر بسیار احساس ناخرسندی دارند و مدام این کلام نیاکان! محترمشان را تکرار می کنند :" خدا نصیب گرگ بیابان نکند" .
مشارالیه این ها را گفت که بگوید: "این بود که نبودم!"

***مشاهدات آقای Rast***
مشار الیه - و نیز - این روزها وقتی با نگرانی حوادث پایتخت را می بیند باز هم احساس ناخرسندی می کند. حتی بیشتر از آن انسان هایی که کشته می شوند یا جاهای مقدسی که آتش می گیرند یا... ،فراوان تر!از همه اینها، دیدن فاشیسم رفتاری و پان تهرانیسم! آدمی و همچنین ایشان را دچار انزجارات عدیده می کند!

یعنی تهرانی های عزیز! آدم تر از بوشهری های محترم هستند؟
یعنی آیا به عقیده شما،انسان های مقیم اصفهان و تبریز و شیراز و مشهد، چه تفاوتی می توانند با انسان های کرمان و بندر عباس و اردبیل  اینها داشته باشند؟
یعنی باید باور کنیم خون بعضی ها، رنگین تر از بعضی های دیگرند؟
یعنی باید بپذیریم که باید همه ایران تابع کمتر از 10 انسان های پایتخت باشند؟

*** ماشین حسابی برای مشارالیه! لطفا***
یعنی چون این 10درصدی های محترم (خب 55 درصد این 10 درصد دقیقا چند چقدر می شود؟) یک نفر را می خواهند 90 درصد مابقی هم ( خب! 65 درصد این 90 درصد را هم می شود حساب کرد نه؟) باید مثل ایشان فکر کنند؟

*** آرزوهای مشار الیه***
آقای Rast با خودش فکر می کند: "چقدر خوب می بود اگر باور داشتیم انسان ها همه برابر و برادرند - البته نه از آن نوع برادری و برابری آقای مارکس و هگل! -"
"چقدر خوب می بود اگر انسان ها حرف آخرین فرستاده خداوند عزیز را باور داشتند که: بهترین شما برای خداوند با ایمان ترین - با تقواترین - شماست"
"چقدر خوب است همه ما به کودکانمان یاد می دادیم، بعد از بازی "جر زنی" نکنند.

و اما یک جمله به زبان نامادری آقایRast:

If you realy knew how I felt, you'd call an ambulance

 

عصرهای بارانی

وقتی دل آسمان بارانی است من می توانم در پیاده رویی قدم زده باشم یا در گوشه ی دنج کافه ای وقت گذرانی کنم.

وقتی آسمان ابری است من می توانم بخندم یا نه! بگریم.

وقتی دل آسمان پر است من می توانم به حرفهایی فکر کنم که هرگز آنها را بر زبان نخواهم آورد.

وقتی آسمان بارانی است من می توانم به افق فکر کنم که هرگز به چنگ نمی آید.

وقتی باران می بارد من می توانم پرواز کنم.

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

پی نوشت های بی ربط و با ربط:

۱.این جملات در جواب یکی از سوالات امتحانی ترم پیش نوشته شد.ترجمه ی بین نشانه ای از موسیقی بی کلام به متن ! ساز نواخته شده در کلاس هم ویلون بود ! حالا نمی دانم چقدر تِم آهنگ نواخته شده را انتقال می دهد !

۲.می دانی؟! قدم زدن تفریح عصر های بهاری و پاییزی من است. بهاری که دیگه رفت تا سال بعد اگه عمری باشه دوباره جادوم کنه.

۳.فصل امتحانات و این وضعیت نامعلوم و نه چندان خوشایند پایتخت! (این مورد اصلا سیاسی نیست.چون از الفبای سیاست حتی سین اش را هم بلد نیستم!!)

۴.یکی از شاهکارهای شعر انگلیسی می گوید:

Heard melodies are sweet ,but those unheard are sweeter