انتظار یه مادر

آزاده ها که می آمدند، عکس پسرش را نشانشان می داد. هر کدام چیزی می گفتند: «می شناسمش»؛ «اونجا دیدمش»؛ «همین ماه برمی گرده»؛ «با سری بعد قراره بیاد» و ...

همه چیز را آماده کرده بودند؛ کت و شلوار براش سفارش داده بودند؛ برای اتاق ها پرده نو دوخته بودند؛ حتی میوه ها را هم شتسه بودند، توی حیاط گذاشته بودند. دیگر جز منتظر ماندن کاری نمانده بود.

انتظاری که هیچ وقت تمام نشد.

دلتنگ

چرا دلتنگ می شویم؟

نمی دانم.

اما این را می دانم که هر وقت آدمی دلتنگ می شود

خود به خود اشک همچو قاصدک بر روی گونه هایش سرسره بازی می کند.

حال زمان عید فرا می رسد

لیک برخی دلتنگ دید و باز دید می شوند

برخی دلتنگ تعطیلی مدارس می شوند

ما هم دلتنگ خودمان می شویم.

می خواهیم برویم یک جایی که بتوانیم

خودمان را پیدا کنیم.

اما هر سال می رویم

تکه تکه های وجودمان را در آنجا جا می گذاریم

و دلتنگ تر از گذشته برمی گردیم.

باز دلتنگ مناطق عملیاتی غرب و جنوب شده ایم.

همین.

ومن اله توفیق