انتظار یه مادر
آزاده ها که می آمدند، عکس پسرش را نشانشان می داد. هر کدام چیزی می گفتند: «می شناسمش»؛ «اونجا دیدمش»؛ «همین ماه برمی گرده»؛ «با سری بعد قراره بیاد» و ...
همه چیز را آماده کرده بودند؛ کت و شلوار براش سفارش داده بودند؛ برای اتاق ها پرده نو دوخته بودند؛ حتی میوه ها را هم شتسه بودند، توی حیاط گذاشته بودند. دیگر جز منتظر ماندن کاری نمانده بود.
انتظاری که هیچ وقت تمام نشد.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 10:59 توسط شبگرد
|
سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم