الهی...

  • الهی! اگر عبدالله را نمی نگری،خود را می نگر.آبروی عبدالله را پیش دشمن مبر.امانت عرضه کردی،بگریخت کوه.چون است که امانت،بهره ی من و تجلی،بهره ی کوه؟
  • الهی!عیب و آزار من مجوی که آبِ کرم باز ایستد از جوی.قصه ی دوستان دراز است زیرا که معبود،بی نیاز است.
  • الهی!بر رُخ از خجالت،گَرد داریم و در دل از حسرت،درد داریم و روی ازشرم گناه،زرد داریم.اگر بر گناه مصریم،بر یگانگی مقرّیم.

                                                                                                    خواجه عبدالله انصاری

-------------------------------------------

پی نوشت

۱.این بار ره آورد سفرم این مناجات بود و دیگر هیچ و هنوز با خود می گویم:بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.

۲.سلام بر قلب زینبِ صبور...

 

یک داستان

 

بیا گاهی به اطرافمان بیشتر نگاه کنیم

 

 

 

 

 بیا تا کمی مهربانتر شویم

 

 

 

 


***احترامات فائقه آقای Rast ***

درود های آقای Rast را پذیرا باشید
خب! گاهی وقت ها ابنای بشر دوستانی دارد که همیشه چیزهای زیادی دارند که بتوان از آنها آموخت
خب! اگر می خواهید بدانید که منظور  آقای Rast از این مقدمه ها برای چیست باید بگویم که ایشان همیشه دوستانی اینچنین زیاد داشته اند!
و چقدر خوبست که "همیشه چیزهایی برای آموختن داشته باشی و دوستانی برای اینکه . . ." راستش را بخواهید پر کردن این جای خالی هزار جور ممکن است!
اما بهترینش شاید همان باشد که هر کسی خود به فکرش می رسد.

***  آقای Rast به جاده بر می گردد***
خوب حتما متوجه شده اید که دقیقا منظور  مشارالیه اینست که چقدر خوبست که مثل آقای سهراب آدمی بتواند بگوید" دوستانی دارم بهتر از آب روان "
خوب!
فی الواقع هم اکنون، آقای Rast متواضعانه کلاه از سر برداشته تا بگوید "جون عزیز! خیلی مخلصیم" (نقطه)

***چند عدد جواب***

سرکار بهار نرگسی محترم!
چقدر حرف نوشتم برای "این آدمی و برنامه هایش" اما خب! صدقه دادن همیشه روشی کار آمد برای رفع بلا بوده است!!!
آن کامنت با تمام مایحتوی یکهو در یک ارسال ناموفق نیست شد!
روزی شاید اصلا یک پست برای "این آدمی و برنامه هایش" نشستیم و صحبت کردیم

پارادوکس گرامی!
چقدر بامزه است که "در اتاق كودكي وجودمان را براي ورود نسيم شادي به زندگيمان باز بگذاريم!"
و همه احتیاجات ِ این بامزه های بسیار، تنها اتاقی کوچک در انتهای فراموش نشده دل است

سرکار علیه دکتر!
گاهی زندگی آدمها تبدیل می شود به جورچین هایی از نوستالوژی های متفاوت!
و همین خاطرات تلخ و شیرین سهم عمده ای در تامین تعادل خاطرات آدمی رو بر عهده دارند

و یک جمله به زبان نامادری آقای Rast:

Sometimes you have to stand alone,just to make sure you still can

 

درود های ... آقای Rast

 

 

بیا عاشق شویم

بیا برای همه صداقت

و محبت هدیه دهیم

 

 

 

بیا سعی کنیم انسان بمانیم

 

 ***سلام های آقایRast***

درود های ا م م م م...
خوب شاید آنچنان که آقای Rast در نظر داشت درودهای ایشان بهاری  از آب در نیامدند اما دست کم، به ضرث قاطع، درود های گرم! مشارالیه را پذیرا باشید.

در طول این مدتی که آقای Rast درست مثل سایر ِدیگر ِ ابنای ِ بشر، سعی در تمدد و رسیدگی به کارهای دیگر داشت! جالب است مشارالیه اعتراف کند به هیچ وجه نه به تمدد رسید و نه به سایر دیگر کارهای. . . !!!
خوب لابد موافق خواهید بود که آدمی موجودی با زوایای ناشناخته بسیار است و آن طور که برنامه ریزی ها انتظار دارند رفتار نمی کند!

اوه! راستی آقای Rast برای تمامی نرگسی های خوب کلاه از سر در می آورد و عرض ادب می کند و می گوید:" ببخشید نبودن های ایشان را"

*** توضیحات آقای Rast***

خب! چند وقتی هست که آقایRast پا به عرصه وجود گذارده اند(منظور از وجود بیشتر وبلاگ نرگسی هاست!!! چون آن یکی وجود را مستحضرید که خیلی پیشتر گذارده بوده اند)
آقای Rast یک نفر انسانست که دارد سعی می کند که صداقت، سادگی و کودکی ِشاعرانه خودش! را با چند نفر انسان دیگر که آنها هم می خواهند صداقت، سادگی و کودکی ِ شاعرانه خود را حفظ کنند، سهیم شود.

.. . اجازه می دهید بقیه این ماجرا را بگذاریم برای بعدتر ها؟

و جمله ای به زبان نامادری آقای Rast:

Enjoy your worries, you may never have them again
 

خدای معطر و دوست داشتنی من!

خدای خوب و مهربانم...

در ناهمواری های مسیر زیستن،همان جاهایی که مسافر داستان رمقی برای حرکت نداشت تنها تو بودی که امید رفتن را در دلش الهام کردی و حدیث جاری شدن را در دلش افکندی.آری!تو به او آموختی که در اوج عطش دلش خون نشود به رخسار سراب!

خدای زیبا و دوست داشتنی من...

من نمی ترسم از آتشی که وجودم را تجزیه می کند و خاکستر آن را باقی میگذارد،از در آمیختن با بیم دهنده هایی که چهره شان شبیه آدم بد های داستان های مادر بزرگ است  خیالی ندارم!من حتی از عدم جاودانگی روحانی خویشتن هم هراسی ندارم،

فقط!

فقط می ترسم از شرمندگی در پیشگاه دیدگان تو،دیدگانی که از تجسم آن مارا منع کردی،همان هایی که ظلمت کفر را"گاه" به دلم می افکند.

آری!

من می ترسم مثل پسر بچه هایی که حرف پدرشان راآویزه ی گوش خود نکرده اند،سرم را در مقابلت پایین بیاورم و تنها شکایتم سکوتی باشد از سر فریاد.

خدای خوبم...

دوست دارم آنقدر برایت بگویم که...نه!خسته نمی شوم.بگویم از آدم هایی که قدرتشان را برچهره ی رنجور جامعه می نمایانند و مغرور می شوند به اینکه چه راحت می توانندروزی را بر مردم ببندند و خون به شیشه کنند.آنها نمی دانند نظاره گرشان در عرش گیتی،رزاقی یکتاست ونوازنده ی موسیقی حیات کس دیگری ست!

خدای نیمه شب های بی صدای من...

تو همان پدری هستی که مسیر حیات فرزندان را در وصیت نامه ی خود بازگو نمودی وآن را به دل آخرین فرزند خود القا نمودی تا قاصدی باشد برای تکامل یافتن دیگر بچه ها اما من می ترسم همان اولاد نا اهلی باشم که منکر هدایت پدر می شود،فرزندی که آیین کنعان شدن را آموخت "فقط"،همانی که تنها امیدش به کرامت پدر خویش است!

یا علی کل شیء قدیر...

تومیدانی هر آنچه که در چشمه سار وجودم جاری میشود و از شخصیتی  که گاه در وجود من متولد می شود آگاهی!نوزادی که همیشه شیطان می خوانمش!همان رفیق روز های سیاه و گاه سفید من که اندام خود را بربوم نوشته های من طراحی می کند و سارق آرامش افکار واژه ها می شود.خدای من سایه اش را از سرم کوتاه کن تا پرتوی خورشید تو نوازشگر دست نوشته هایم شود نه آتش شومینه ی خانه مان!و تو می شناسی گلبرگی را که حرارت نفس هایش گرما بخش سردی خیال من است،همانکه طرح اندامش تحرک و جنب و جوش را به خیال خسته ام عرضه می کند و ندای آغاز  را با تار های صدایش می نوازد.خدایا...چنان طراوتی به آن ببخش که آسمان با دیدنش هوس نکند که ابری شود "دیگر".

خدای نعره های زیر خاک...

می دانم که ذره ذره های خاک رویای عشقبازی با سلول های پیکرم را در سرشان گنجانده اند و هر آنچه که به آن می نازم خوراک خوش طعمی می شود برای سوسک ها ،کرم هاو...و این غرور سر کش به خضوعی سر به زیر مبدل می شود.آنگاه روحم با آن رخسار مه آلودو نه چندان اثیر و دلبرش می نشیند بالای سرم و اشک می ریزد به حال صاحب خانه اش!اما من همه ی آنها را از یاد میبرم"گاهی" و آدمیت را می فروشم به قیمت بی بهایی و خانه ی دل را با متاع غفلت آراسته می کنم!

من بار ها خوانده ام که:و انه هو اضحک  و ابکی،اما فقط آراستگی را می بینم نه آراسته گر را!و دلم را خوش می کنم به ابروهای کمانی،لب های قلوه ای و هم دستانی کشیده و ظریف!

بار خدایا...

مرا آنگونه ساز که لایق پرستش تو شوم!و تکمیلمان کن تا اینگونه تتمه ی افکارمان خالی شود.

---------------------------------------------

پی نوشت:امروز که مشغول مرتب کردن کتابا و جزوه ها و کاغذ پاره ها و خرت و پرتا بودم این  نوشته رو میون یکی از یادداشت های قدیمی پیدا کردم.نمی دونم از کجا نوشتمش یا اصلاَ متعلق به کیه.فقط می دونم که دل نوشت صادقی ه!

ختم قرآن

 

دوازده بهمن ماه هر سال دغدغه مان اين بود كه كجا چه مراسمي براي سالگرد انقلاب برگزار مي شود راهي آنجا شويم، اما اتفاقي كه سال پيش به يكباره اتفاق افتاد و همه مان را در شوك فرو برد ديگر جايي براي اين نگذاشت كه به فكر مراسمات دهه فجر بيافتيم.

دوستاني كه سال قبل با وبلاگ همراهمان بودند يادشان هست كه ختم قرآني برگزار كرديم براي شفاي ياس كبود كه آن روزها در بيمارستان با مرگ دست و پنجه نرم مي كرد و امسال بايد براي اولين سال وداعش با اين دنيا فاني آماده برگزاري مراسم سالگرد باشيم.

تجربه اي كه در دو مرتبه قبلي ختم قرآن ديديم، نشان از آن داشت كه لطف دوستان هميشه شامل حالمان بوده، اينبار نيز بر آن شديم كه پنج مرتبه ختم قرآن براي سلامتي آقا امام زمان (عج) و شادي روح ياس سفركرده ترتيب دهيم.

 

عزیزانی که قصد داشته باشند در این طرح شرکت کنند لطفا در نظرات جزء یا جزء هایی را که مد نظر دارند يادداشت كنند تا به اسامي خودشان در وبلاگ ثبت گردد .

...

با الطاف پروردگار و نظر لطف حضرت ولی عصر (عج) ۵ ختم کامل قرآن در عرض یک هفته تکمیل گردید، ختم ششم نیز با عنایت دوستان تقریبا نصف شده است.

...

باشد که ما از فراموش شدگان نباشیم.   انشالله

...

جزء های انتخابی :                                                

1-یاس کبود کبود، طلوع نا پایدار، سبز ترین انتظار،اسما ،یاد کنند گان   (۵)

2-یاس کبود کبود، طلوع نا پایدار،اسما، فردای روشن،یاد کنند گان  (۵)

3-یاس کبود کبود، طلوع نا پایدار،اسما،یاد کنند گان  (۴)

4- یوسف، طلوع نا پایدار، ،یاد کنند گان ،حکمت  (۴)

5- اميد، طلوع نا پایدار،سید،یاد کنند گان    (۴)

6- طلوع نا پایدار، آرام، سید،یاد کنند گان    (۴)

7- طلوع نا پایدار،  آرام،سید،یاد کنند گان    (۴)

8-  طلوع نا پایدار، آرام، ،یاد کنند گان ،حکمت  (۴)

9-  طلوع نا پایدار،  آرام،  ،یاد کنند گان ،حکمت (۴)

10-طلوع نا پایدار، آرام، ،یاد کنند گان ،حکمت  (۴)

11- طلوع نا پایدار، ،یاد کنند گان ،دلتنگ خدا ،حکمت (۴)

12- صهبای تسنیم، طلوع نا پایدار، عاشقان خدا ،یاد کنند گان ،دلتنگ خدا  (۵)

13-طلوع نا پایدار، پارادکس، عاشقان خدا،یاد کنند گان،دلتنگ خدا    (۵)

14- اميد، طلوع نا پایدار، عاشقان خدا  ،یاد کنند گان ،دلتنگ خدا (۵)

15-ب مثل بهار، طلوع نا پایدار، عاشقان خدا  ،یاد کنند گان،دلتنگ خدا  (۵)

16-صفا-رفیق، بی قرار،  پارادکس، عاشقان خدا  ،یاد کنند گان  (۵)

17-صفا-رفیق، بی قرار، عاشقان خدا  ،یاد کنند گان  (۴)

18-صفا-رفیق، بی قرار، عاشقان خدا  ،یاد کنند گان  (۴)

19-صفا-رفیق، بی قرار، عاشقان خدا  ،یاد کنند گان  (۴)

20-صفا-رفیق، بی قرار، عاشقان خدا  ،یاد کنند گان  (۴)

21-صفا-رفیق، بی قرار، عاشقان خدا  ،یاد کنند گان  (۴)

22-صفا-رفیق، بی قرار، عاشقان خدا ،طاهر   (۴)

23-صفا-رفیق، بی قرار، عاشقان خدا ،طاهر   (۴)

24-صفا-رفیق، بی قرار، عاشقان خدا،آرام ،دلتنگ   (۵)

25- یاس کبود کبود، عاشقان خدا ،آرام ،دلتنگ  (۴)

26-داغدیده، یاس کبود کبود، عاشقان خدا  ،دلتنگ  (۴)

27-داغدیده، یاس کبود کبود، عاشقان خدا  ،دلتنگ  (۴)

28-داغدیده، یاس کبود کبود، عاشقان خدا  ،یاد کنند گان  (۴)

29-داغدیده، یاس کبود کبود، عاشقان خدا  ،یاد کنند گان  (۴)

30-داغدیده، یاس کبود کبود، منتظر، عاشقان خدا  ،یاد کنند گان  (۵)


پ.ن ۱:

با توجه به انتخاب یک جزء کامل توسط جناب یاس بنفش ، جزءهایی که در مقابل آنها کلمه ۴ نقش بسته است تعداد ۵ بار کامل انتخاب گردیده است. و جزءهای با شماره ۵ ، شش مرتبه قرائت گردیده اند. خداوند روح این عزیز از دست رفته را قرین رحمت خویش گرداند.

 

 

دعایتان را چشم به راهیم ...

قصدِ این ویرانه کردی عاقبت...

می دانی؟می دانم که می دانی.که نمی خواهم این وعده چنان به درازا بکشد که آن لحظه ی رو برو،نه در اینجا که در جهانی موعود باشد و همه ی هستی ما و قصه ی من وتو "وعده" باشد و "موعود" و بگویی که انه لا یخلف المیعاد.من به میعاد تو چه کار دارم؟من اکنون ات را می خواهم.همین حال را.فردا مرا چه خاصیت؟اکنون است که این زخم،خون چکان است!چه می نویسم؟کجا؟برای که؟بگذار همگان بخوانند!بگذار همگان در گمان خویش وسواس شان را پروبال دهند!تو که هنگام نوشتن این ها می خوانی شان:"که هم نادیده می بینی و هم ننوشته میخوانی"! ما را مترسان از آن تیغ!  "خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است...".

---------------------------------

پی نوشت

*این مطلب دلنشین از وبلاگ ملکوت گرفته شده.به قول یکی از استادا که همیشه به من میگن:"دختر جان ، تو نمی شود حرفی بزنی اما در موردش این همه توضیحات اضافی ندهی!" حالا همه ی پست هام پی نوشت دارند گویا!