اونایی که همیشه خوش به حالترین آدمان

 

بعضی از آدما خیلی خوش به حالشونه:

 آدمایی که همیشه راحت می بخشن

آدمایی که وفادارن به عهدی که با دیگران و البته با خودشون می بندن

آدمایی که آرامش و راحتی ِ پس از ترک هوسهاشونو با هیچ چیزی تو این دنیا عوض نمی کنن

آدمایی که دین و ایمونشون با هر باد مخالف و طوفانی هم که بیاد از دست نمی ره

آدمایی که با معبودشون رو راستن

آدمایی که همیشه تو دلشون جایی برای دیگران هست

آدمایی که زندگی رو ساده میگیرن

آدمایی که همیشه با شادی دیگران شاد می شن

آدمایی که دلاشون به بزرگی دریاست یا نمی دونم شاید هم به بزرگی آسمونه

آدمایی که همیشه و همیشه و همیشه شاکرن

آدمایی که فقط به ساز هایی که ازشون عشق می باره گوش میدن

آدمایی که می دونن رستگاری چیزی نیست که بشه اونو خرید

آدمایی که قیمتشون به اندازه ی تمام سکه های داشته و نداشته ی دنیا هم نیست

 

 

 

 

نیکو سخنی باید باشد تا از خاموشی به باشد.

                                      اباسعید ابولخیر

بهترین بی نیازی ترک آرزوهاست

امام علی (ع)


خدایا شکرت

درد دل بی دغدغه

 

آه ... خدای خوب من!

من مدام تو را در خودم ضعیف می کنم و انرژی های مثبت و زندگانی بخشت را می گیرم و به شیطان (این مهمان ناخوانده درونی ام) قرض می دهم.شیطان مرا به چشیدن لذت های نا چشیده وسوسه می کند و من گاهی یواشکی‌ آنموقع که به تو می گویم من میروم بخوابم با شیطان می رویم به گردش در باغ گناه.از حق هم نگذریم شیطان دوست خوش مشرب و خوش گذرانی است و از هر انگشتش هزار لذت وسوسه انگیز می چکد.

آه...خدای عزیز!

من می دانم که تمام خوبی ها از توست ولی گاهی به بدی احتیاج پیدا می کنم. گاهی اوقات از کمبود پلیدی رنج می برم. نه اینکه شیطان مرا گول بزند...نه...که می دانم از شیطان قوی تر آفریدی ام. اعتراف می کنم که به خواست خودم گام به گام با شیطان تا انتهای گناه قدم برداشته ام.

آه...خدای دوست داشتنی و زیبای من!

شیطان را برای چه به خلوتمان راه دادی؟ما که باهم مشکلی نداشتیم؟من مطیع حرفهای خوبت بودم و تو هم که جایگاهت را داشتی!من که جز تو کسی را نمی شناختم.من جز تو معبودی نداشتم.نمی دانی وقتی شیطان برایم ترانه های هوس سر می دهدچگونه اختیار از کف می دهم و به رقص در می آیم.شیطان دست مرا در دستهایش می فشارد و مرا می کشاند به تاریکی ها به جاهای ناشناخته. می خندد و ناگهان رهایم می کند و من سرگردان در پلشتی و بیهودگی...سرخورده از لذت آنی و بی دوام باز اسمت را صدا می زنم و تو باز...و تو باز می آیی...مهربان و مادرانه...گونه هایم را دست می گیری و مرا به قله های نور می بری.خدایا نمی شود او را بُکشی؟؟ نمی شود بفرستی اش به زندان های گوانتانامو؟ نمی شود ماموریتی دیگر برایش دست و پا کنی؟ می دانم که از او قویتری...گرچه من تورا در درونم ضعیف ساخته ام(ضعف از ذهن من است که نهایت درکش از تو همین قدر است).بگذار من و تو بی دغدغه مثل قدیم هایمان باشیم.زیر همان درخت های سیب...کنار همان چشمه های زلال...

آه...خدای شاد و زیبای من!

من خسته شده ام از این کش و قوس ها! از این بیا و برو ها و رفتن و باز گشتن ها! مرا به حال خویش در کنار خود رها کن.شیطان را با همه ی آن وسوسه های لذت بخشش بفرست به دیاری دیگر. من آرامش بین خودمان را بیشتر از اینها دوست دارم.بگذار اندکی سربر شانه هایت گذارده و بیاسایم.آه ...خدای دوست داشتنی و قوی من!

                                                                 " نام نویسنده محفوظ است"