ساعت،نیمه شب است.

قطار،نمی دانم کجاست؟! اصلاً کجا میرود؟ مرا به کجا می خواهد ببرد؟

سرم را تکیه داده ام به شیشه ی شکسته ی پنجره ی قطار و خیره به آسمان تو ام .

و قطار

می رود و می رود و می رود...

هر از گاهی سوسوی فانوس سوزن بانی تنها، در میان کوه هایت پیداست.

اصلاً می دانی کاش هیچ قطاری در کار نبود و یا اگر بود به هیچ جایی نمی رسید ،روی هیچ نقطه ای از

دنیای تو توقف نمی کرد.

نه!

کاش قطاری بود که مرا با خود به...به...به بهشتِ تو می آورد.

با خود زمزمه میکنم:

سو گلر آخار گئدر

سئل گلر یئخار گئدر

دنیا بیر پنجره دی

هر گلن باخار گئدر*

---------------------------------

*دو بیتی ترکی(بایاتی)

ترجمه(از ماهنامه ی شعر):آب می آید و غلطان غلطان می گذرد/سیل می آید و ویران می کند و می رود/این جهان پنجره ای است/که هر که می آید فقط نگاهی از پنجره می کند و می گذرد.