سقا براي آخرين بار راهي فرات مي شود

اين راه را خوب بلد است، راه همان راه قبلي است

فاصله خيمه ها تا فرات ...

وقتي از حسين اذن ميدان مي خواست انگار مي خواهي تمام دنياي حسين را از او بگيري.

دلش راضي نبود براي فرستادن عباس به ميدان.

آخر؛ اين راه بي بازگشت مي نمود.

بچه ها تشنه اند و فرياد العطش آنها خيمه ها را پر كرده است.

امام فرمان مي دهد اما نه براي رفتن عباس به ميدان.

فرمان آوردن آب براي تشنگان؛

آخر علي اصغر تشنه است ...

اما انگار زمين كربلا به خون سقا تشنه است ...

وقتي به فرات مي رسد مي گويند دست ها را پر آب مي كند تا بنوشد !

حاشا !!!

مگر مي شود حتي چُنين فكري بر ذهن سقا خطور كند ؟!!

اهل حرم تشنه باشد، رقيه تشنه باشد

حسين تشنه باشد

و اين كهنه سرباز ولايت حتي نگاهي به آب بياندازد؛ چه رسد قصد به نوشيدن !

پس از پر كردن مشك حال تنها يك هدف دارد عباس

رساندن آب به خيمه ها.

مگر نه اين است كه وعده آوردن آب را به خيمه ها داده بود.

حال با مشكي پر آب راهش را به خيمه ها گرفته تا حسين را راضي كند.

اما مگر مي شود از ميان اين همه تير و نيزه كه تنها قصد مشك عباس را دارند سالم به مقصد رسيد ؟

حال اهل حرم ديگر از عمو آب نمي خواهند؛

راضي اند به بازگشت خود سقا و بس !